شـیدایی

… جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

از شوق او

۲۴ شهریور ۱۳۸۷ در دسته نثر

بخشی از کتاب «بالهایت را کجا جا گذاشتی؟» نوشته خانم عرفان نظرآهاری

… خداوند گفت:
«سوگند به اسبان دونده‌ای که نفس‌نفس می‌زنند»
«سوگند به اسبانی که به سُم، از سنگ آتش می‌جهانند»

اسبان شنیدند و چنین شد که بی‌تاب شدند،
و چنین شد که دویدند،‏ چنان که از سنگ آتش جهید.
اسبان تا همیشه خواهند دوید، از اشتیاق آن که خدا نامشان را برده است …

در اهمیت فرهنگ

۱۸ شهریور ۱۳۸۷ در دسته انقلاب اسلامی
اهمیت و اولویت فرهنگ در نگاه حضرت امام خمینی (ره)

«فرهنگ اساس ملت است، اساس ملیت یک ملت است، اساس استقلال یک ملت است.»

صحیفه امام ـ جلد ۷ ـ صفحه ۵۷

«راه اصلاح یک مملکتی، [اصلاح] فرهنگ آن مملکت است. اصلاح باید از فرهنگ شروع شود.»
«اگر بخواهید ملت شما نجات پیدا کند نجات ملت در فرهنگ و در دانشگاه‌ها باید طرح بشود. رأس همه اصلاحات، اصلاح فرهنگی است.»

صحیفه امام ـ جلد ۱۰ ـ صفحه ۳۵۶

«فرهنگ، مبدأ همه خوشبختی‌ها و بدبختی‌های یک ملت است … فرهنگ استعماری، جوان استعماری تحویل مملکت می‌دهد. فرهنگی که با نقشه دیگران درست می‌شود و اجانب برای ما نقشه‌کشی می‌کنند … این فرهنگ، از همه چیزها، حتی از این اسلحه این قلدرها بدتر است. این قلدرها اسلحه‌شان بعد از چند وقت می‌شکند، و حالا هم شکسته، اما وقتی فرهنگ فاسد شد، جوان‌های ما که زیر بنای تأسیس همه‌چیز هستند از دست ما می‌روند.»

صحیفه امام ـ جلد ۳ ـ صفحه ۳۰۶

«بی‌شک بالاترین و والاترین عنصری که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساساً فرهنگ هر جامعه، هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل می‌دهد و با انحراف فرهنگ، هر چند جامعه در بعدهای اقتصادی، سیاسی، صنعتی و نظامی قدرتمند و قوی باشد، ولی پوچ و پوک و میان‌تهی است.»

صحیفه امام ـ جلد ۱۵ ـ صفحه ۲۴۳

در اهمیت مشورت

۱۸ شهریور ۱۳۸۷ در دسته روایت
امیرالمؤمنین، علی‌بن‌ابیطالب (ع) فرمود:

«من استبد برأیه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها»

«هر آنکه خودرأیی کند و در رأی و نظر خود استبداد ورزد، در هلاک و تباهی افتد و هر آنکه دیگران را به مشورت گیرد، در خردها و اندیشه‌هاشان شریک گردیده است.»

نهج‌البلاغه ـ کلمات قصار ـ شماره ۱۶۴

عـقاب

۶ شهریور ۱۳۸۷ در دسته شعر
شعری از پرویز ناتل خانلری (سروده‌شده در ۲۴ مرداد ۱۳۲۱)
‌«گویند زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد … عقاب را سال عمر سی بیش نباشد.» ـ خواص الحیوان

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دیدکش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار

گشت بر باد سبک‌سیر سوار

گَله کآهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پرولوله گشت

وان شبان، بیم‌زده، دل‌نگران

شد پی بره نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بداندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می‌فرمایی

گفت ما بنده درگاه توایم

تا که هستیم هواخواه توایم

بنده آماده، بگو فرمان چیست

جان به راه تو سپارم جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش

گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی‌پنچه کنون

از نیازست چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را بایدم از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دورترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست

لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گرچه از عمر دل سیری نیست

مرگ می‌آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه‌روی پلید

با دوصد حیله به هنگام شکار

صدره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم بازپسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز؟

رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ گفت ار تو درین تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم‌وکاست

دیگری را چه گنه کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیاید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تأثیر

بادها کز زبر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ شود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته‌ایم

کز بلندی رخ بر تافته‌ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردارخوران بسیارست

گند و مردار بهین درمانست

چاره رنج تو زان آسانست

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه‌ای در پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنیهای فراوانی هست …

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنین الوانست

لایق حضرت این مهمانست

می‌کنم شکر که درویش نیم

خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد ازو مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

گیج شد، بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود و به هرسو نگریست

دید گِردش اثری زینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و برجست از جا

گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه‌ای چند بر این لوح کبود

نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

استخاره

۱۶ مرداد ۱۳۸۷ در دسته شعر
شعری از سیدجلال موسوی

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است

کلام، هیچ که حتی اشاره ممنوع است

نوشته‌اند به طومار جاده با خط خون

برای مرد عبور از کناره ممنوع است

مپیچ دور بدنهای کشتگان مهتاب

کفن برای تن پاره‌پاره ممنوع است

غرور داد به چشمان تشنه‌لب هشدار

که سمت آب گوارا نظاره ممنوع است

تمام ماحصل نهضت حسین این است

که نام مرد به هر سنگواره ممنوع است

نبینم ای غزل سرخ بی‌طرف باشی

صریح باش، دگر استعاره ممنوع است

شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است

مرجع